الهه و جهان اندیشه ها

 
eshgh
نویسنده : الهه طراح - ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱
 

parvaneye eshgh hamin nazdikihast

vaa

montazere majalist

ke

bar ghalbet benshine

....


 
 
:)
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢۳
 

dostaye maaaaaaaaaaaaan merci az hamaton

merci ke hastiiid

merci az mehre bi payaneton

merci az payamhaye por omideton

 لبخند


 
 
forsat
نویسنده : الهه طراح - ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧
 

har che mikhahad dele tangat bego

.

.

.


 
 
سبوی تشنه
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸
 

مهدی اخوان ثالث

/// از تهی سرشار

جویبار لحظه ها جاری ست

چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند اب

   و اندر اب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را می شناسم من

زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن

وای.....اما با که باید گفت این؟ من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن

جویبار لحظه ها جاری.....


 
 
mohkam bash...//...//...
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱٠
 

 
 
rasel
نویسنده : الهه طراح - ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٩
 

moshkele donya in ast ke

 ahmaghha kamelan be khod yaghin darand

dar hali ke

danayan sar shar az shako tardidand

berterand rasel)


 
 
...
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
 

bi bavar bodam be naboode hozoret dar fardahaam

ama

...

to rafti

tanhamon gozashti,mano donyaye bi rahmo

doset daram,hamisheeeeeeee

az on dor dora movazebam bash


 
 
.../...
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥
 

گاه به سخن گفتن از

             زخم ها نیازی نیست

سکوت ملال ها

          از راز ما

سخن تواند گفت...

...


 
 
شادی ام دروغ محض است.....
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥
 

شبنم و برگ ها

یخ زده است...

و ارزوهای من نیز...

  ابرهای برف زا بر اسمان در هم می پیجد

باد می وزد

و توفان در می رسد.

 زخم های من

می فسرد..................


 
 
گوته
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥
 

  ان که هرگز نان به اندوه نخورد

و شب را به زاری س÷ری نساخت

     شما را ای نیرو های اسمانی

هرگز

هرگز نخواهد شناخت...


 
 
این روزا...
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٥
 

ساده است ستایش گلی

    از شاخه جدا کردنش و از یاد بردن که گلدان را اب

باید داد...

ساده است بهره جویی

از

انسانی

 دوست داشتنش بی احساس عشقی

او را به خود وا نهادن و گفتن

که

دیگر نمی شناسمش...

///////////////

/////از کسی نمی پرسند

جه هنگام می تواند

خدا نگهدار بگوید

      از عادات انسانی اش نمی پرسند

از خویشتن اش نمی پرسند.

زمانی

به ناگاه

باید با ان رو در روی در اید

تاب ارد

بپذیرد

وداع را

درد مرگ را

   فرو ریختن را

تا دیگر بار

بتواند که برخیزد...

...

////////////

///////


 
 
 
نویسنده : الهه طراح - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢
 

گاه ان چه

      ما را به حقیقت می رساند

خود

از

ان

عاری است...


 
 
...
نویسنده : الهه طراح - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
 

شمال

           یا

جنوب

              چه فرقی می کند

                             وقتی سرزمین من اغوش توست....


 
 
kabos
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸
 

khasteam

az zendegi

hamchon mahiye kochak

ke arezo mikonad

  gholab mahigir ra

//////

jaye paye mah

sangini mikonad bar pelk hayam

dar aghosh migiiiiram khodam ra

va

farda

az miyane tamame royahaei ke

be soragham miayand

dobare kabosi ra entekhab khaham kard

kabosi be name

zendegi...

...

...


 
 
 
نویسنده : الهه طراح - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٠
 

////عشق جمع اعداد و ارقام نیست....

تا بتوان ان را به ازمایش گذاشت

باز ان ها را زیر هم نوشت و باز ان ها را جمع کرد.

ان چه من می شنیدم ان چه می گفتند نبود....

کلمات در فضا دگرگون می شد و ان چه به گوش من می ریخت

با کشنده ترین زهر ها الوده بود....

 

/////هرگز بعد از ان شب مهلتی برای گفتن ان چه

   بر من گذشت به دست نیامد.

واژه ها در من ماندند و در من مذاب شدند و

   در ان سرمای زندگی سوز واژه ها در وجود من بستند.

من یازده سال تشنگی ی گفتن را به این شهر اورده ام.

     رهگذران! به سخنان من گوش بدهید!

من همیشه گفته ام که

  التماس...شکوه زندگی را فرو می ریزد.

تمنا...بودن را بی رنگ می کند.

و ان چه از هر استغاثه به جای می ماند ندامت است.

  ////تو همان گاه بود که می توانستی روز را در من برویانی

     در تو نگریستم و صدای فریاد سگ...شب را در اعماق من بیدار کرد.....

در ان لحظه های عذاب افرین ...نفرت زنده شد....

   بگذار تا تمام وجودت تسلیم شدگی را با نفرین

بیامیزد چرا که نفرین بی ریا ترین پیام اور درماندگی ست.

درمانده

از   

دروغ ...ریا...نامردی...بی تعادلی...توهم جوان مردی

بی ادبی به غایت...عقده...عقده...عقده...نوشخوار کردن و و و ....

     شب های اندوه بار تو از من و تصویر پروانه ها خالی ست...

و باران

    بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است.

کنار پل مردی اوااااز می خواند... و یک مرد برای گریستن به خانه می رود

تنهاااااای تنهااااا .....

از:ن.ا.ل


 
 
...
نویسنده : الهه طراح - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
 

(( فکر می کنم راهی وجود دارد

 تا بتوان از واقعیات تلخ و نا خوشایند به ارامی سخن گفت...))

کاش انسان باشیم...

حس اطمینان بخش با هم بودن را بازیابیم...

          با هم بودنی که فکر از دست دادنش  غم عجیبی در دل مان می افکند

و نه ...متنفر از با هم بودن و رو برگردان از هم به سبب کردار و بی ادبی

و هزاران نا مردی....


 
 
 
نویسنده : الهه طراح - ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢
 

( حق اشتباه )

     ترکیب بسیار کوچکی از واژه ها...

          بخش کوچکی از یک جمله.......

              اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟؟؟

                 چه کسی جز خودت ؟؟؟

چه قدر باید بگذرد تا ادمی بوی تن کسی را که

دوست داشته از یاد ببرد؟؟؟

   چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟؟؟

    

       /// و چه نا باورانه دنیا تو را به بی زمانی می برد ///

 

          ///چشمانت بر روحی بزرگ و بی مانند باز می شود....

                که لایق ترین است....///

 


 
 
 
نویسنده : الهه طراح - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
 

تو از من می خواهی که شادمانه و پر زندگی کنم...نه؟

     برای شادمانه و پر زیستن در عصر بی اعتقادی و ...

      در مه زیستن ضرورت است....

 مه اگر ان طور که من تخیل می کنم باشد

     دیگر از نگاه های چرکین

                    قلب های کدر و رفتارهای رذیلانه گله مند نخواهم شد.

خائنان به وجدان و انسانیت نیز در مه تخیلی ذهن من

قدری تحمل پذیر خواهند شد...

حتی روشنفکران در مه به نظر نخواهد رسید که به

          پر گوووووویی های مهمل مبتذل ابدی خویش مشغولند و

  به خیانت....

برای نفسی اسوده زیستن چاره ایی نیست جز

مه ای

فشرده را گرداگرد خویش انگار کردن.....

... برای دل نشین ساختن زندگی باید که با واقعیت ها

         قطع ارتباط کرد!!!!!!!!!!!!!

       اما ... اما... اما

... اما نفرت و بیزاری از ادم نماهایی پست برایم نا ممکن است

توهم مه سراسر روزم را شب خواهد کرد و در شب مه الود

   دیگر از ستاره ها خبری نیست... پس شادمانه زیستن را از من نخواه

     مااااااااااااااااااااه من.

 

 

(ن.ا )اذر ماه


 
 
← صفحه بعد